و من تمام شدم !
و تمام شدم ...

مطمئن باش برو !
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه راحت به من و سادگی ام خندیدی !
تو برو
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را سر هم بند زنم !

و تمام شدم ...

مطمئن باش برو !
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه راحت به من و سادگی ام خندیدی !
تو برو
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را سر هم بند زنم !

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

کاش می شد لحظه ها را رام کرد عشق را با لحظه ها همگام کرد
کاش می شد با چکاوکها پرید طرح شا دی بر رخ فردا کشید
کاش می شد با ستاره یار بود هر کویر خشک را گلزار بود
کاش می شد عشق را تفسیر کرد لحظه های گریه را تهدید کرد
کاش می شد در نگاه دوستی لحظه ی دیدار را تجدید کرد
کاش می شد کاشها ممکن شود یا عبور درد ها ساکن شود


یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که

بازم تنها
بازم خسته ودل شکسته
بازم همون قصه ی قدیمی خنجر دوست
بازم همون شعر قدیمی:
هرکس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا میشکند
حالا دیگه دل ماشده شبیه یه چینی شکسته که میخوان بندش بزنن اما .....
بابا یکی پیدا نمی شه به این بی انصافا بگه دل شکسته دیگه بند نمی خوره
اگرم بخوره دیگه این دل که اون دل قدیمی نمی شه

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......
کاشکي که بارون بزنه
به سقف و ايوون بزنه
کاشکي دلم پر بگيره
شادي رو از سر بگيره
کاش دوباره بارون بياد
رو تن ياس و نسترن
کاشکي بوي خدا بياد
تو کوچه و تو باغ من
.........................
کاش دوباره بارون بياد
اشک خدا رو ببوسم!
تا که دلم جون بگير
از غم دنيا.... نپوسم


دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي
تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را
خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست

به که دل باید بست؟!
به چه دلخوش باید بود؟!
وقتی از باغچه ها بوی خزان می آید
و شقایق مرده است عشق را جای دگر باید جست...
یاس را جای دگر باید کاشت

اولین بار تو کوچه دیدمت...بهت توجهی نکردم ولی تو کردی....
دومین بار تو خیابون دیدمت...یه نیم نگاهی بینمون ردوبدل شد.....
با همون نگاه بود که همه چیز شروع شد....ولی کاش نمیشد.....
اولین بار که سلام کردی یه چیزی تو دلم هری ریخت....مث دل یه گنجیشک ساده که وقتی خطرو حس میکنه تند تند میزنه واسه منم زد...ولی واسه من از احساس خطر نبود بلکه از عشق بود......
روز سوم منم جواب سلامتو دادم....
اول فکر میکردم این حس یه احترام ساده است.....
اما نه..بعد دیدم بزرگترو عمیقتر از این حرفاس.....
بعد فهمیدم...این حس اسمش عشقه.....
حالا نوبت من بود که تو کوچه تا کی به انتظارت وایسم....
حالا نوبت من بود که با دیدن یه نگاه تو دلم از حال بره.....
حالا نوبت من بود که شبا به امید دیدن تو تو خواب زود بخوابم......
بازم اون سلاما...نگاها....خنده ها...ردوبدل میشد.....
فکر میکردم تو هم منو دوست داری ...ولی بعد فهمیدم این کارا واست مث یه عادت شده......
مث خوردن.....خوابیدن...و حرف زدن......
گفتم شاید درست بشی....نشدی
گفتم شاید عاشق بشی نشدی....
دلمو خوش میکردم به این فکرا.......
کم کم دیگه ندیدمت....از گوشه و کنار حرفایی میشنیدم.....
به روی خودم نمیاوردم...ولی یه روز دیدمت و همه این حرفارو بهت گفتم...
گفتی همه دروغه باور کردم....![]()
روزها گذشت.....من عاشقتر از روز پیش ...تا اینکه یه روز بهم گفتی(.......................)
حال خودمو نمیفهمیدم....فقط گفتم..از ته دل همینطور که دلمو شیکوندی خدا دلتو بشکونه......
فقط خندیدی و گفتی اینا فقط حرفه و بس......
سالها گذشت....دوباره دبدمت...کجا ؟؟گوشه خیابون......
ایا اون حرف...فقط حرف بود؟؟؟؟؟؟؟؟
و خاصیت عشق این است:
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر چیز ها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند








عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم 
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره 
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور 
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت 
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها 
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب 


رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
فصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
انکه يک روز همه دل به نگاهش داديم
خنده اش سردو غريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه شهر است ولي در ده ه
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
چه حسابي است در اين شهر که در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
تقدیم به تنها ترین عشقم 
